میبرد کویت مرا
این روزا بدجوری گریه میکنم؛ هربار انگار عزیزم رفته گریه میکنم و نه دردم دوا میشه، نه گریه هام تموم میشه. هربار زار میزنم زحه میزنم بعد دوباره بلند میشم و دوباره شب بعدی...
درد همون دردِ غم همون غمِ. گریه نمیکنم کسی به دادم برسه گریه نمیکنم کسی تماشام کنه یا کاری برام کنه...
اگه بیل زن بودن باغچه خودشون بیل میزدن؛ اگه انسان بودن شرف داشتن اگه شرف داشتن بویی از معرفت برده بودن اگه معرفت داشتن زخم هامون چنگ نمیزدن...
گریه نمیکنم که بعدش انتظار داشته باشم درد تموم شه. بچه که نیستم این درد تمومی نداره این غم تا ابد هست با یه گریه نه آسمون به زمین میاد نه دنیا زیر و رو میشه و نه اطرافیان انسان با شرافتی میشن.
گریه میکنم چون خیلی درد داره؛ چون نمیدونم کجام داره میسوزه چون میدونم قلبم آتیش گر گرفته...
ولی دیشب دوستم رضا، صدام شنید :))
در کمال ناباوری که کسی صدام بشنوه و با اون حجم از غم، میتی زنگ زد که جلو حرم وایسادم هرچی دوست داری بگو!
من! آره آره شجریان جان انگار کسی تو رو دیده بدون اینکه تو اصن ازش بخوای انگار دردت دیده.
من اصن رضا رو امام نمیدونم بیشتر دوستمه تا امام باشه هربار توو خونه به اسم کوچیک صداش میکنم بابا میگه مگه پدرته اینطوری صداش میکنی!!! آره بابا آره . ببین کاراشُ؟ حتی با آدما هم فرق داره از اونم بالاتره...