ژیوا

"از خودم شروع کردم"

ژیوا

بچوک

خب توو این دنیای لعنتی آدمایی هم باید باشن که وقتی خسته شدی وقتی تلخ شدی زهرماری شدی که با هیچ قندی نمیشه خوردت شدی؛ یه جعبه شیرینی دستش بگیره و بیاد خونه ت که شب یلدا برات قشنگ بشه یکم توو اون خستگی احساس کنی زندگی تلخه شایدم ارزشش نداره این همه سگ دو بزنی و نرسی ولی نگاه کن یه لحظه ش شیرینه!

من هیچ وقت از این آدما نبودم که توو اوج خستگیم اوج خستگی کسی بتونم براش نور بفرستم.

خاله میم در عین حال که خاله نبود ولی واقعی انگار خاله س...

تمام این سالا هرجا بریدیم بود هرجا پا کوبیدم و گفتم دیگه نمیکشم دیگه نمیام دیگه تموم شه؛ اومد. اومد که تموم نشه چون باورش اینه هنوز که راهی نیومدی بچه جون حداقل ده ساااااال مونده تا بگی خیلی اومدی!

از امید حرف نمیزنم از نورای کوچیک و ریز خیلی ریز حرف میزنم. به قول خودمون بچوک لێ بچوک (ذره ذره) :)))

دیروز وقتی زنگ زدم که ازش بپرسم گذرنامه م چند روزه دستم میرسه گفت میدونم حالت خوب نیست مامان بهم گفت خسته شدین حق هم دارین؛ بعد یهو خندید و گفت قند خونِ خاله میم توو بدنت کم شده فردا باید قلیونم بیارم بشینیم یکم اختلاط کنیم :)))))

هربار اینو میگه با همه تلخیام نیشم باز میشه....

هیچکس تمام این سالا جز خاله میم نفهمید وقتی میگم نخواستم و شد خواستم و نشد یعنی چی....

شاید فکر کنم توو حرفاش فقط میگه آره میفهمم چی میگی؛ ولی همین که باهام از امید حرف نمیزنه و شروع نمیکنه بالامنبر بره کافیه...

مگه یه آدم از حرف زدن چی میخواد؟

ژیوا
Mon 22 Dec 2025
6:24 AM
درحال بارگذاری..