ژیوا

"از خودم شروع کردم"

ژیوا

رفتن

یجا فروغ فرخزاد گفته بود؛ و دردی که انسان را به سکوت وامی‌دارد،

بسیار سنگین‌تر از دردی است که انسان را به فریاد وامی‌دارد....

یکجا هم محمود درویش میگه: غم‌هایت را دوست بدار شاید که رفتنی شدند؛ مانند تمام چیزهایی که دوستشان داشتیم و رفتند....

کاش یه دادگاه هم داشتیم که شاکی معلوم و شکایت معلوم و حکم معلوم و الباقی نامعلوم بود ؛ اونم روبرو قاضی وایمیسادیم و میگفتیم: آرامش نداریم آقای قاضی، آرامش نداریم....

یه وقتی فکر میکردم اگه از هرکی اذیت شدی و دیدی باهاش به هرنحوی نمیشه که بشه؛ حذفش کن! بلاکش کن اصن راهش ببند که نبینیش که نبینتت که نباشین اصن....

اشتباه میکردم. یه سریا مثل سرطان میمونن. سرطان واقعی.

تو راهشون میبندی بعد در کمال ناباوری خواهی دید به مرور زمان ریشه یا اثرش توو زندگیت هست!

یه جایی هم از شمس تبریزی پرسیده بودن؛ چی شد که به آرامش رسیدی؟ شمس گفت: وعده این شد که خود را آرام کنم. نه جهان اطرافم را. معجزه شد! جهان اطرافم نیز آرام گرفت...

هر روزی که بیشتر و بیشتر خسته تر میشم؛ بیشتر به این نتیجه میرسم رفتن شاید چاره دردم نباشه ولی قطعا توی موندن و تحمل کردن چیزی جز تحلیل رفتن نیست....

چیزی که این روزا شاهدشم اینه که آرامش داشتن میتونه مکان باشه میتونه فقط و صرفا به درون آدم ربط نداشته باشه....

قبلا راه های فرار زیادی به ذهنم میرسید این روزا انقدددد خسته شدم که حتی اون راه هام به ذهنم نمیاد...

رفتن، یه نقطه شده وسطِ مغزم و دقیقا همون نقطه رو دارن سوراخ میکنن....

ژیوا
Tue 23 Dec 2025
8:2 AM
درحال بارگذاری..