ژیوا

"از خودم شروع کردم"

ژیوا

اصلِ خویش

دوباره به اصل خویش بازگشتم ....

جمله ای که یادم نمیاد کِی، کجا و چطوری و با چه هدف و عنوانی خوندم؛ دیروز بهش رسیدم :)

دره نوردی و با طناب از سنگ و کوه های بلند پایین اومدن برام اعتیاد آورترین باحالِ همین روزای ناپایدار شده حتی از قهوه هم بیشتر :) اصلا این کجا و آن کجا.... دیروز که ۲۰ متر اول فرود اومدم عین بچه ها دستام بهم زدم و با خنده به راهنما گفتم هههه دوباره به اصل خویش بازگشتم :)

نگام کرد از ذوقم ذوق کرد و گفت: باریکلا لذت ببر. دره های بعدی هم حتما بیا.

با همه ترس و وحشتی که از ارتفاع دارم با همه سختی و چالش هایی که دره نوردی داره ولی خیلی یادت میده...

دیشب از هیجان خواب و بیدار بودم نمیدونم چرا حس میکردم وجودم یه چیزی کم شده و سبک شدم هرچی میخواستم روش فوکوس کنم که چیه نتونستم ولی انگار عین یه پَر سبک و خالی شده بود انگار انقد خالی و سبک بود که عین الاکنگِ بچگیام رفته بود بالا و همونجا مونده بود....

دره نوردی بهم یاد میده در عین حال که هارنس بهم وصله و با طناب و گیره به طناب دیگه و صخره وصلم و کم کم بهش اعتماد میکنم؛ هرلحظه هم به مو بندم و ممکنه با زندگیم خدافظی کنم :)

با زندگیم! درست مثل زندگی که تو با همه سختیا و چالشاش دست و پا میزنی زور میزنی هدایت کنی و مسیر فرودت تنظیم کنی در عین حال هم میدونی مرگ وجود داره..

راهنماا. دیروز راهنما اولش بهم گفت من وظیفه م اینه جلو تر از همه باشم و مسیر با دقت تمام انتخاب کنم که همون مسیر پاکوب بقیه پشتم بیان. راهنما همیشه اول میپره و اون پایین به تک تک اعضا که پایین میان کمک میکنه که فرود خوبی داشته باشن تو فقط باید تمرکز کنی و بتونی و سعی کنی که وسط اون چالشی که هستی صدای منو بشنوی و با صدای من پیش بری. فقط سعی کن به خودت مسلط شی تمرکز کنی و صدام بشنوی…

زندگی. زندگی بارررها منو از بالا پرت کرد پایین و انگار وسط رودخونه های وحشی ولم کرد تا بهم یاد بده آروم باشم و بهش گوش بدم.

هرجا گوشی نبود و صدا و ول وله به پا کردم بهم بی اعتنا شد و پشتش بهم کرد چون براش مهمت نبود چون به ننه من غریبم کوبیده نمیشم و از نو ساخته شم.

هر جا من بهش بی اعتنا شدم و خودم زدم به نشنیدن و عین گاو به عمد پشتم بهش کردم دوباره و چند باره و انقدددددر همون لحظه ها و سکانسُ حتی بدتر سر راهم گذاشت و برام رقم زد تا این چَموش به خودش بیاره. :)

در عوض هرکجا با تمام دردم صورتم فرو کردم توی بالشم و تا صبح برا دردم زار زدم و بعدم چشمام با پشت دست پاک کردم و مثل بچه اولیا دست به سینه نشستم و بی هیچ حرفی همه چیو قبول کردم و سهم خودم برداشتم اونجا دقیقا همونجا صداش شنیدم….

سکوت کن و فقط بشنو اونوقته که راه برات هموار میشه…

هرچقد صدای خودت کمتر و کمتر بشه و نهایتا بیصدا بشی؛ حتما نشونه ها رو میشنوی….

به قول شمس تبریزی باید مریدان و همه دنیا را به پیاله ای بفروشی…

باید از دست بدی تا به دست بیاری….

به قول پسر خاله میم: فقط خفه شو :)))))

ژیوا
Sat 7 Feb 2026
9:4 PM
درحال بارگذاری..

حرفی بزن چیزی بگو….

زمانی میتونی خوشحال واقعی باشی که به اصل خودت برگردی. گذشتن، رفتن، گم شدن، نرسیدن و در اخر پیدا شدن... وگرنه الباقی ذوقِ خیالی بیش نیست ....

ژیوا
Wed 4 Feb 2026
6:33 PM
درحال بارگذاری..

حواست بود؟ :)

لقمه آخرو که توو دهنم گذاشتم و با لذت خوردم انگار بخودم اومدم! یهو نگاش کردم گفتم حواست بود؟ نفهمید. دوباره گفتم باباااا نگام کرد گفت ها؟ دوباره گفتم: حواست بود بعد دوسال شامِ امشب تو درست کردی؟ :)

بی تفاوت بود ولی برا من تماااام ماجرا بود... :)

بابا همیشه تخم مرغ گوجه رو طوری درست میکنه که بهش میگیم شامِ اعیونی :)))))

ژیوا
Sun 1 Feb 2026
8:57 PM
درحال بارگذاری..

انسان کُشی

هنوز خودم نتونستم این حجم از انسان کُشی توو (جهان) و اطرافم هضم کنم هنوز باورش برام سنگینه ولی هیچی نمیبینم فیلما رو نمیبینم نشر نمیدم و هرچند یبار اشک و بغض توو چشمام و گلوم انقد پُر میشه که میخوام خفه شم. هیچکس دلداری نمیدم به هیچکس امید نمیدم به هیچکس ناامیدی نمیدم باکسی حرف نمیزنم و اگه حرف بزنم فقط تف و لعنت و فحشِ.....

فقط یه صدا توو سرم میپیچه! پس این همه آدم پَرپَر شدن؛ چی میشن!؟

دیروز با گریه بهش گفتم تو میدونی موضع منو تو میدونی من از تمام حکومت ها بیزارم تو میدونی من میدونم دشمن، دشمنِ و ماهیتش عوض نمیشه ولی من دلم میخواد دشمن بزنه و تموم شه اصن بدتر شه ولی یه چیزی بشه بشه این همه جوون و آدم رفتن مردن ....

بعدم با دردش که چندین برابر من بود گفت: تو میدونی مردم تنهان هیچکس نداریم.....

ژیوا
Wed 28 Jan 2026
9:39 PM
درحال بارگذاری..

جوانی

می‌دانم زندگی می‌گذرد، می‌دانم دردهایمان کمرنگ می‌شود

ولی عزیز من،

جوانیمان را از که پس بگیریم؟

ژیوا
Sun 25 Jan 2026
7:36 AM
درحال بارگذاری..

کاش نبودی حوصله م سر نرفت!

‏نوشته بود: ما روزهایی را گذراندیم که اگر کتاب شود آدم‌های زیادی را به گریه می اندازد 💔

نمیدونم من تنها کسی ام که دوست نداشت هیچ چیزی وصل بشه یا چندمین نفر...

به هرحال زندگی مثل پونزده شونزده سال پیش که سهمم فقط یه mp3 player بود و از دار دنیا خبری نداشتم و با آی ستاره شادمهر دنیارو راه میرفتم نه تنها میگذشت بلکه آروم میگذشت....

آره ری را بله گور بابای سیاستی که مردم عادی مهره ای بیشتر نیستن و بله زندگی حتی اگه توش کاری هم نکنی قشنگه و حوصله م سر نرفت...

حتی دیگه خرمشهر هم خدا آزاد نمیکنه...!

ژیوا
Sat 24 Jan 2026
6:24 AM
درحال بارگذاری..

انگار نه انگار

بیدار که شدم بعد از چهار مرتبه دیدن تبلیغ، فیلترشکنم لود شد کفتم تا یه دوش بگیرم اینم وصل میشه ببینم چه خبر بوده که به قول ایلان ماسک بزرگوار زهی خیال باطل :))))

اینترنت قطع کردن! نتیجه این شد که آخه تو عزیز قصه هامی عسکری گوش بدیم و بعد قهوه راهی کارِ اجباری بشیم...

دیروز وقتی نیم ساعته از سرکار به مرکز لیزر رسیدم کیف کردم فکرشم نمیکردم برسم به این نتیجه رسیدم عاقا موتور بهترین وسیله :)

اصن من بعد جای ماشین موتور میگیرم :))))

ژیوا
Tue 6 Jan 2026
6:21 AM
درحال بارگذاری..

سقوطِ دیکتاتور حتمی است

شلوغی ها دیگه برام عجیب نیست. انگار دیگه عادتم شده شنیدنِ دیگه این آخرین باره و آخرین باری که نیست که هنوز نمیرسه....

ولی ته دلم میدونم بلاخره همه چی عوض میشه...

فقط نگرانی کسایی که میشناسمشون توی ایلام و غرب مغزم درگیر کرده؛ هربار میبینم استوری گذاشتن توو خودم میگم آخیش هنوز هستن... بعد اون جمله لعنتی که اگه دیگه نباشن! آخ مغزم سوراخ میکنه....

خیلی ساله دیگه دلم نمیخواد بجنگم، هوار بکشم، دستم مشت کنم یا شعار بدم. خیلی ساله که خیابون برام معناش از دست داده وقتی توی وجودم و مغزم میدونم باورم چیه...

هیچکس نمیتونه باورت توی وجود و مغزت تغییر بده پس جاش همیشه توی خودت امنِ.

ولی در آخر ایمان دارم دیکتاتور سقوط میکنه چون یه ملت پشت همن.

ژیوا
Sun 4 Jan 2026
5:17 PM
درحال بارگذاری..