ژیوا

"از خودم شروع کردم"

ژیوا

زخم هامون...

دیشب که با مامان بیرون بودیم توو ماشین داشت از خانواده بابا که از ما تعریف کرده بودن حرف می‌زد اینکه به بابا گفتن تو بچه های خوبی داری؛ بامعرفت، دلسوز و مسئولیت پذیر ....

گفتم عه به بابا گفتن؟ مگه چی دیدن که اینارو گفتن!

مامان گفت هستین که گفتن اون همه واسه باباتون زحمت کشیدین اون همه توو مریضیش تلاش کردین اومدن دیدن. اون همه هوای پدر مادرتون دارین خب میگن دیگه. بعد گفت ولی از بچه های اون یکی عموت اصن راضی نبودن میگفتن انقد بی معرفتن یه زنگ نمیزنن.

یهو انگار که برق بگیرتش دوباره گفت آهان اینو بهت بگم عمه ت گفت عین با یه بچه بعد مرگ مادرش از زنش جدا شده! واسه بابات تعریف کرده خیلی هم زنش دختر خوبی بود زمان مریضی مادرش همین دختر جمعش کرده عین هم انقد کتش میزد آخر طلاقشم داده.

اینجا رو دیگه چیزی نداشتم بگم. واقعا نداشتم نه نفرت، نه کنجکاوی، نه علاقه، نه هیچ حسِ آشناییتی. واقعا انگار توو دلم هیچی نبود و جز اینکه مامان داره راجع به یه غریبه که من نمیشناسمش حرف میزنه.

انقد سکوتم طولانی شد که مامان گفت هیچی نگفتی! یه حرفی نظری!

انگار منتظر بود پشت بندش بگم به درک بدتر سرش بیاد و خوبش شد و اون آه منه و حقش بود و از این حرفا.

ولی نگفتم. چون اون زخم انقدر کهنه س انقد کهنه س که فقط جاش مونده و حتی چندسال بعدش که میشه چندسال قبل، بعد از یکبار بازکردن و درست دیدنش که خیلی برام درد داشت؛ وقتی خوب داستان و خاطرات توو سن بزرگسالی نگاه کردم؛ دیگه همه حس هام از بین رفت. زخمم خوب نشد فقط به یه نگاهِ تازه بهش دارم.

مامان این تیکه از درونم ندید بخاطر همین فکر می‌کرد مشکلات یکی باید برام دل خُنَک کن باشه.

رِ اون موقع ها درست میگفت آدم توو یه مواجهه با زخم هاش، اگه جراحیش کنه اگه درست مرهم روش بزاره، قطعا جاش تاابد میمونه ولی دردش دیگه مثل قبل نمیشه... :))

ژیوا
Fri 25 Oct 2024
8:38 AM
درحال بارگذاری..