ژیوا

"از خودم شروع کردم"

ژیوا

آزادگی

دست و دلم به نوشتن نمیره مثل خوندن. باز دوباره یادم رفت راجع به چی قرار بود فکر کنم...

این مغز خیلی عوضیه به هرچی که باید فکر نمیکنه و مدام عقب میندازه...

خودم هم که هیچی! انگار نه انگار گند زدم انگار نه انگار باید بهش فکر کنم! فرار میکنه فرار میکنم از خودش از خودم از ماجرا از اتفاق. اتفاقی که رقم زد/ زدم...

ته دلم عمیقا ناراحتم که چرا از اول حرف نزدم چرا حرف نمیزنم چرا منفعل میشی چرا ؟

و بجاش آدمایی رو میبینم که توو مخ به نظر میان ولی حرف میزنن تلخ هم میزنن ولی میزنن...

ه یکی از همین آدمای رُک و رو راسته که حرف میزنه و تلخ میگه ولی میگه....

نه خودش نه دیگران توو ابهام و هوا و حباب نمیزاره بعدم با این نگاه که من به سهم خودم حرف زدم و واقعیت نشون دادم الباقی به خودش مربوطه پیش میره....

نمیدونم با ه تا کجای زندگی دوستم و دوست میمونم تا اینجای زندگی دمش گرم....

هفت سال پیش دم مترو فاطمی باهم دوست شدیم و نامعلوم معلوم شد هم مسیریم و خونه هامون یه نقطه از شهر لعنتیه....

صمیمی؟ هردومون و اون بیشتر فاصله ها رو حفظ میکنه و دمش هم گرم ....

گوه بگیرن منو! که توقع دارم درک بشم ولی درک نکنم. توقع دارم برم ولی نیان، کم بیان، باشن ولی نباشم، کم باشم یا اصن نباشم. که صفر تا صد خودشون انجام بدن، که معادلات رندگی منو بهم نزنن که بودنشون تغییری توو چیدمان زندگیم ایجاد نکنه که یه نقطه حتی جابجا نشه....

ولی مگه میشه؟ ما اصن میایم به هم میرسیم باهم قاطی میشیم که بشیم که بشه که همه چی به هم بخوره و دوباره از نو بچینیم که با هم به هم توو هم حل بشیم ....

شیشه. مثل شیشه میمونی نه حل میشی نه شکل میگیری نه ذوب میشی فقط میشکنی! فقط خُرد میشی. دِ آخه لعنتی یکم قلب باش. یکم اجازه و قدرتِ پذیرا داشتن، داشته باش.....

من کِی آزاد میشم؟

تو!؟ هوم یه ساعته توو گوش خر یاسین میخونم؟

نه. جواب منو بده من کِی آزاد میشم؟

نمیدونم!

هر وقت آزاد شدم هر وقت پرواز شدم اونوقت میتونم قلب باشم اونوقت میتونم شیشه نباشم خُرد نشم. هروقت از این گِره کورِ نامرئی که توان و اختیارم گرفته جدا بشم هروقت اختیارِ عمل پیدا کردم هروقت نخودِ هر آشی نبودم؛ اونوقت بیا و باهم از حَل شدن های قشنگ حرف بزنیم. آخه وقتی خودت جایی گیر افتادی و اختیار نداری آزاد نیستی چرا دیگران زندانی خودت میکنی؟

یه نگاه کن به خودت به اطرافیانت....

تو زندانیِ زندانبانی و خودت هم زندانبانِ دیگران و از آزادی نطق میکنی!؟ تو حَسرتِ آزادی داری تو آزادیت نداری...

هر زمان خودت آزاد کردی بیا و از حل شدنِ به اختیار و آزادانه حرف بزن. هر وقت آزاد شدی آزادگی کن....

ژیوا
Sat 3 Jan 2026
1:20 PM
درحال بارگذاری..