انگشت توو لونه زنبور نکن!
ناامیدی از آدما این شکلیه که توو بیداری دیگه تلاش نمیکنی متوجه شون کنی که منظورت چیه یا حرفت به کرسی بنشونی و دیگه خبری از بحث و جدل نیست.
ناامیدی از آدما اینطوریه که تو فقط حرفت میزنی که صرفا مشغول الذمه خودت نباشی و ازش رد میشی میری. حتی در برابر جواب هرچی میخواد باشه یه نگاه و سکوتی که چیزی توش نیست تحویل میدی.
مثل این میمونه که فهمیدی که فلان دوستت ورزش دوست نداره یا براش سخته چهار صبح با تو بیاد بدوعه یا کوه برید؛ بعد چند بار تلاش کردن دیگه تلاش نمیکنی و اون و خودت راحت میزاری.
ناامیدی از آدما این شکلیه که توو بیداری و واقعیت ناخواسته سکوت میکنی و هرکی هرچی میگه با دقت حتی گوش میکنی چون توو ذهنت داری هلاجی میکنی این آدم چقد با حرفاش فرق داره و اتفاقا فرق هم داره و تو قضاوتش نمیکنی میزای پای کج فهمی، مدل انکاری بودنش یا به عمد نفهمیدن چون منفعتش توو نفهمیدنشه؛ و در عوض توو خواب از همون آدما به خدا، کائنات، داروین یا هرچیزی سر به کوه و بیابون میزاری و یه طوری خدا رو صدا میزنی که عرش میلرزه! :)))))
مثل بچه فامیل مامان که رتبه ش دو رقمی شد و برق دانشگاه شریف قبول شده و باباش میگه آخه اینم رشته س؟ آخرش واسه مردم ۴تا سیم لحیم کردن که پول تووش نیست و بچه ش جای جواب دادن فقط لبخند میزنه :)
چون میدونه اون بابا نمیدونه برق شریف یعنی چی حتی در جریان نیست کسی که برق میخونه صرفا تهش برق کار نمیشه...
منم از برق و خدا و داروین و غیره حرف نمیزنم از دست از سر آدما برداشتن حرف میزنم.