ژیوا

"از خودم شروع کردم"

ژیوا

دل به چه ماند؟

ولی دیشب خیلی قشنگ بود. قشنگ بودیم ...

من فکر میکنم اونقد که از ناخوشیا خوب حرف میزنم و دقیق کالبلد شکافی میکنم؛ از خوشیا حرف زدن برام سخته! تعریف کردنشون برام غیر ممکنه! چرا؟ نمیدونم. شاید ادم خوشی قائم کُنی باشم.

ولی پیش اومده برا کسی از سفرام حرف زدم از کوه از راه از شهر...

از غذاهاشون...

ولی دیشب چرا قشنگ بود؟ پنج نفرمون دورهم جمع بودیم و غذایی که بابا عاشقشِ رو داشتیم...

نه که هیچوقت. غذا نداشتیم نه که نبوده باشیم فقط هممون یجا بودیم از یه لحظه باهم حالمون خوب بود!

لحظه هایی که با هم بابت یه چیز حتی کوچیک از ته دلمون حالمون خوبه رو دوست دارم! عاشقشم. میمیرم برا اون لحظه :)

ولی اون لحظه ته دلم خالی بود. خالی بود از روزی که قراره این لحظه رو یادم بیاد و بگم کاش برمیگشت...

به قول مرحوم اصلانی اگه یه روز بری سفر بریزه پیشم بی خبر اسیر رویاها میشم....

اگه فراموشم کنی ترک آغوشم کنی...

اگه یه روزی نوم تو توو گوش من صدا کنه دوباره باز غمت بیاد... آخ

ژیوا
Sun 9 Nov 2025
6:45 AM
درحال بارگذاری..