تو مقصر نیستی
پیام داده بود؛ سلام حالت خوبه؟ نوشتم بله ممنون.
دلش میخواست سر صحبت باز کنه، دلم نمیخواست سر صحبت باز کنم.
وسطاش نوشت ازم ناراحتی؟ پرسیدم چرا؟ نوشت میشه حسش کرد! پرسیدم مگه کاری کردی؟ در کمال ناباوری نوشت آره ناراحتت کردم!
انتظار نداشتم یه آدم اعتراف کنه که آره ناراحتت کردم! یعنی هیچ وقت نشده از گذشته کسی بیاد بگه! برعکس، همه حق به جانب جلو رفتن.
من چطوری بودم؟ برعکس اِل همیشه در برابرشون سکوت کردم و رد شدم رفتم پی کارم. یعنی حتی طرفُ مثل اِل نشستم پهن کنم رو طناب یعنی حتی فحش ندادم نگفتم چرا!؟ حتی نپرسیدم! من مقصر حق به جانب بودنِ آدما نسبت به خودم بودم. حتی خودمم خودم مقصر میدونستم. این حس از بچگی بهم القا شده بود که "من مقصرم"
نمیدونم از کِی و کجا ولی توو وجودم خونه کرد....
آخر همه چی من متهم میشدم بدون اینکه مقصر باشم.
آره ناراحتم کردی، زدی ترکوندی، شکستی، له کردی بعدم عین دماغ سربالاها از بالا نگاه کردی.
ولی دیگه ناراحت نیستم خیلی گذشته خیلی دیره.
فقط جمله معروفُ براش نوشتم: «از دوست هرچه رسد نیکوست» .
دوباره پرسید الان حالت خوبه؟ جواب دادم الان معمولی ام. از جمله حس آدم گاهی بالا پایین میشه میفهمیدم میخواد شروع کنه میخواد ادامه بده. دلم میخواست بی حوصله نبودم ناامید نبودم و بهش میگفتم ببین تو رو جدت برو پی کارت اره ناراحتم کردی ولی مهم نیست دیگه. اگه مینوشتم قطعا ادامه دار میشد ولی منِ بی حوصله رمق دوباره کاری رو نداره. آبی که ریخته رو زحمت نمیدم دوباره جمعش کنم یعنی فایده ای هم نداره.
یه طوری یه کلمه ای جواب دادم که خودش هم کرک پری براش نموند انقد گفت حس میکنم خوب نیستی و گفتم نه. حتی نگفتم به توچه.
حتی نگفتم گورت گم کن. نگفتم و همه حرفاش بی جواب گذاشتم نگفتم و خودش با همه حس های توخالیش، خالی گذاشتم.
ولی اینبار اگه کسی درست رفتار نکرد میخوام بکوبم توو صورتش و حرف بزنم. بهش بگم هی حالا که اسم آدم بودن و انسان بودن یدک میکشی لااقل یکم خوی آدم بودن هم داشته باش.
مثل زُ که حرفش محترمانه میزنه و اگه تغییری ندید میره، اصن حتی مثل اِل که طرف میشوره میزاره کنار عوضش دلش خنک میشه :)
نه تنها دلم خنک میشه بلکه طرف یابو برش نمیداره اصن یابو بودنش مهم نیست مهم منم من، مهم منِ منم که حرف بزنم چون من مقصر نیستم ....