عقل و دل
دیشب میگفت: ولی فکر نمیکردم بینیِ سربالا انقد مغرور باشه .
گفتم: شاید غرور نبوده و فقط به خواسته خودش فکر میکرده و وقتی دیده خواسته خودش با تو یکی نیست؛ رفت. تو هم براساس خواسته خودت رفتار اونو غرور تعبیر میکنی.
نگام کرد یهو گفت: چی میشه یبارم که شده مثه من فکر کنی؟
گفتم: نمیتونم ذات و ماهیت من منطقِ مطلقِ من که مثلِ تو دل نیستم من مغزم، ذهنم من قلب نیستم .
بهم گفت: حوصله ت سر نمیره از اینکه رویاها رو باور نداری؟ گفتم دارم منم میبینمشون ولی توش غرق نمیشم اگه بشم که کارمون زارِ یکی باید باشه که حتی اگه تو قوی تر عمل کردی بازم اون زیر هی نشخوار کنه ....
خندید گفت ولی اون شب خیلی قشنگ بودااا تو هم خوشت اومده بود ستاره ها، شب، آسمون، کوه، هوا و....
خندیدم گفتم: آره برا همین ساکت شدم و نشستم یه گوشه تماشات کردم نخواستم حالا که یه رویا رو توو واقعیت زندگی میکردی حتی برا چند ساعت ازت بگیرم ولی تهشُ میدونستم :)
گفت: مهم نیست زندگی همین دو سه نخ کام است... :)
گفتم: آره ولی کاش دوسه نخ نبود کاش بینی سر بالا نبود :)