ژیوا

"از خودم شروع کردم"

ژیوا

زندگیِ من

دَه، یازده سالم که بود؛ بخاطر شرایط بدی که داشتم بخاطر طعمِ زَهرِ واقعیت که مجبور بودم جرعه جرعه سر بکشم چون بزرگا خواسته و ناخواسته برام رقم زده بودن و اسمش زندگیِ من بود؛ لحظه لحظه شُ خیال بافی میکردم میرفتم توو رویا، رویایی که فقط توو ذهنِ خودم بود مالِ خودم بود. به کسی هم نگفتم یه راز بود بین خودم واسه خودم.

هرلحظه از واقعیت توو رویا بودم خیالبافی میکردم از یه جایی به بعد اتفاقا انقد خیال هام قشنگ و رنگی بود که حتی مثلا توو خیابون وایساده بودم توو ذهنم با آدمای ذهنیم زندگی میکردم.

رویا میبافتم که دردم کمتر شه. بدون اینکه بفهمم بخاطر دردی که توو واقعیت آزارم میده اینکارو میکنم، سالهااااا توو ذهنم با آدمای نامرئی زندگی میکردم.

بزرگ تر هم که شدم این عادت ترکم نشد مثلا دانشجو بودم دوستم باهام حرف می‌زد من توو رویای خودم بودم میدونستم واقعیت چیه و ته فلان چیز چی میشه ولی چون دلم نمیخواست بشه دلم نمیخواست قبول کنم سَرِ واقعیت میگرفتم و به خیالم گره میزدم و دِ بدو که رفتیم... بعد یهو به خودم میومدم میدیدم دوستم داره داد میزنه هوووو هیچ معلومه کجایی عَنتر خانوم؟ :)

من؟ همینجا.

یادمه دورانِ مرحوم مهسا امینی انقد همه چی بهم ریخته بود و هیچکس حالش خوب نبود یکی از دوستام استوری گذاشته بود؛ "رویا بساز دردش کمتره"

استوری رو چند لحظه شایدم چند دقیقه با انگشت نگه داشتم رویا بساز دردش کمتره توو تمااااام مغزم عین پژواک چرخید و هربار بلندتر زمزمه میشد. یهو به خودم گفتم یادته؟ از واقعیت فرار میکردی؟ یادته انگار میرفتی توو کمد آرزوها و مثه نارنیا قائم میشدی؟

خشم، بغض، حسرت، تلخی و هرچیزی جز قشنگی رو دلم نشست. از اون لحظه م ناراحت نبودم از سنگینیِ بار سالها بچگیم دردم گرفت.

حالا رویا بسازم که دردِ وطن م کمتر شه؟ مثلا چی؟ مثلا رویا ببینم که مملکت بلبله؟ کسی خودکشی نمیکنه؟ کسی فقیر نیست کسی نمیگیره حق کسی ضایع نمیشه کسی دلش نمیشکنه یا چی؟ همه جا عروسیه؟

دردِ من وطن نبود دردِ من، دردِ زخمِ باز شدم بود...‌

بدتر اینکه همیشه وقتی از خیال بیرون میومدم واقعیت یه طوری توو صورتم می‌خورد که شوکه میشدم و پرخاشگر...

یجا دیگه ام بعد این همه جریان اومدم واقعیت زیر خیال و رویا بپوشونم و وانمود کنم اونطور که فکر میکنم میشه. نشد؛ مثل همه اون وقتا که هیچوقت نمیشد اینبارم نشد . قاطی کردم زار زدم خودم تیکه تیکه کردم اونجا به خودم گفتم شما پشت دستت داغ کن که سمت خیال و رویا نری. یه مدت هم نیچه رو که میخوندم خیلی بهتر شدم انگار تلخ ولی واقعی بود انگار کمتر درد میکشیدم ولی هربار با اِل حرف میزدم میگفت چقد ناامید شدی! یبار بهم گفت تو رو خدا رویا بساز تو رو خدا آدم با رویا زنده س....

گفتم نه اذیت میشم. دردم میگیره . رویاهام قشنگه رنگیه باحاله کیف میده همش هیجانه ولی همین که برمیگردم توو واقعیت خاکسترِ سرد تمام وجودم میگیره. نه وقتی نمیشه خب بهش فکرم نمیکنم .

من به خودم قول داده بودم و حالا بعد چند روز میبینم کجام؟ وسطِ خیالِ چیزی که میدونم واقعیتش نشدنِ.

یعنی مثلا یکی مُرده تو خیال میکنی طرف زنده شده زنده س :)

درد داره. آخه دخترِ خوب اگه میخواست بشه اگه میشد اگه قرار بود بشه که تموم نمیشد که خراب نمیشد...

یبار بزرگراه امام علی پشت یه نیسان توو ترافیک بودم داشتم زار میزدم یادم نیست بخاطر چی اشکم بند نمیومدم یهو با چشمای تار دیدم پشت نیسان نوشته: شد، شد. نشد، میرم آلمان :))))

تو آلمان هم نمیتونی بری فقط باید بپذیری که نمیشه که تموم شد بیا بیرون از داستان سرایی......

ژیوا
Thu 13 Feb 2025
10:13 PM
درحال بارگذاری..