ژیوا

"از خودم شروع کردم"

ژیوا

معصومیت از دست رفته

وقتی کسی را کشف میکنی گویی از درون خودت را لمس میکنی؛ وقتی کسی را به اندیشه ات راه میدهی گویی خودت را اندیشیده ای؛ بی هیچ تفاوت و با همه شباهت ها آرام میگیری و نظاره گر میشوی که این است تمام دیواری که آدم ها به دور خود کشیده اند!

دیوار را دیدی و قدمی فراتر گذاشتی، دردها را نظاره گر بودی، رنج ها و پیچ و تاب آوردن در زندان خود را تماشا کرده ای و دیگر هیچ!

به راستی دیگر هیچ؟دیگر چه مانده که از دیده پنهان باشد؟ آدمها همه مثل همند شبیه به هم و شبیه به تو و تو مشابه آنها....

دیگر چه مانده؟

مانده؛ تمامِ فضولات و دردها را که کنار بزنی آدمی میبینی گوشه گیر، منزوی و در فکر رفته و به دنبال چاره، چاره برای انسان شدن، واقعی شدن، در پی آدمی شدن...

در پی معصومیتِ سالها فراموش شده اش...

ژیوا
Fri 7 Feb 2025
1:0 PM
درحال بارگذاری..