ژیوا

"از خودم شروع کردم"

ژیوا

خواب میدیدم...

دیشب خواب میدیدم کسی که اصلا وجود نداره؛ اومده! برگشته!

چطور میشه کسی که تا بحال ندیدی اصلا نبوده انقدر خوب بشناسیش؟

بچه که بودم تنها خوابی که میدیدم و ازش لذت می‌بردم خواب پرواز توو آسمون و لابلای ابرها بود.

بزرگ تر که شدم کابوس هم بهش اضافه شد بزرگتر هم که شدم خواب پروازم دیگه ندیدم.

از یه جایی به بعد دیگه ندیدم و دلم نمیخواد حتی خواب ببینم اگه خواب پرواز نیست .....

چند وقت پیش چندین شب پشت سر هم دقیقا یه خواب میدیم. شده بودم آخماتون خدای مصر :)))

همش خواب میدیدم توی دریای زلال طوری که کف دریا رو میدیدم شنا میکنم و لذت میبرم از آب و دریا . توی خواب میدونستم همه هستن و نگام میکنن یا مراقبمن شاید؛ ولی هرچی اطرافم نگاه میکردم هیچکس نبود! دنبال آدما میگشتم هیچکس نبود حتی مامان هم نبود و این منو مضطرب می‌کرد....

با اینکه مطظرب میشدم دلم نمیخواست خوابم تموم شه .

یه مدت هم هر روز که میرفتم سرکار خواب شب قبلم واسه همکارم تعریف میکردم پیش خودم فکر میکردم اگه اینکارو کنم روی ناخودآگاهم کم میکنم و دیگه کابوس نمیبینم . که خب انگار خوشبختانه موفق هم شدم :)))

ولی چطور میشه کسی که تا بحال نبوده یهو انگار که سال ها بوده بشه.

خواب هام عجبین ولی نه انقد که بخوام براشون وقتم تلف کنم :)

ولی ناخودآگاهم چراچراچرا چراچرا وقتِ خیلی خیلی خیلی زیاد چرا :))

ژیوا
Sat 31 Aug 2024
6:33 AM
درحال بارگذاری..