تو برو خود را باش...
دیشب خاتون میگفت: ناراحتم. از همه ناراحتم. با توپ پُر گفت: تا میخوام حرف بزنم همه میزنن توو دهنم که باز فلان حرف به فلانی گفتی؟ چرا همه چیو به همه میگی؟ چرا باید همه از کارات سر در بیارن؟
سرم عقب برگردوندم و نگاش کردم. اینبار به آرومی و نه با دعوا بهش گفتم کاری با برخوردهاشون که قشنگ نیست ندارم ولی چرا یکبار توو زندگیت توو تمام عمرت نمیشینی فکر کنی و یکم، فقط یه ذره به دیگران حق بدی؟ چرا تو یکبار توو زندگی فکر نمیکنی شاید من اشتباه میکنم شاید حق با دیگرانه؟ چرا؟
نشد جواب بده نشد جوابش بشنوم نشد ادامه بده نشد حرف بزنه تا خواست بگه کسی اومد...
از خودم می پرسم چرا جای اینکه انگشت شصتت سمت خودت باشه؛ یه مدته سمت دیگرانه؟ از خودم میپرسم بنظرت باعث نشده خودت و ایرادهات نبینی و جاش دیگران ببینی و متهم کنی؟ از خودم میپرسم باعث نشده خودت سَرتر از دیگران ببینی؟
لعنتی بیخیال آدما و مدلشون زندگی مثل همین آهنگ که میگه پیدا و ناپیدا قِشَنگ کوتاهه. بچسب به کارای خودت. کارایی که دوست داری انجام بده بکش بیرون از آدما و کاراشون و مدل هاشون.
به تو چه کی خورد کی رفت کی اومد کی چی گفت کجا رفت و چی شد.... به تو چه به من چه؟
تو برو خود را باش که گناه دگران برتو نخواهند نوشت.....