آره اصن من بودم!
داشت ظرف میشست که یهو اومد توو آشپزخونه و پشت سرش گفت: آهان یادم اومد چی خواستم بگم؛
میدونست چی میخواد بگه یه نفس عمیقی از سر بی حوصلگی کشید.
بعد شنید: من خوشم نمیاد فلانی اینطوری شوخی میکنه یا تو رو به اسم کوچیک صدا میکنه.
از پشت ظرفشویی برگشت نگاش کرد گفت: اون مدلش اینه نفهمه بیشعوره اگه نبود میم که زنشه این همه ازش حرص نمیخوره. میم هم بدش میاد سر این مسائل همیشه مشکل دارن .
بعد توو دلش گفت متنفرم از وقتایی که هرکی هر غلطی میکنه پای یکی دیگه میزاری. (نخواست بگه که ادامه دار نشه)
یکم بعد سکوت شد ولی میشنید هنوز زیر لب میگه نه معنی نداره مرد گنده با همه شوخی کنه.
بعد ظرف شستن داشت پیشبند در میآورد که از حرص گفت به من چرا میگی؟ برو بخودش بگو که یهو در جواب شنید نه تو بهش رو نده بزن توو پَرِش.
بیشتر آتیشی شد و جمله توی دلش گفت و بعدم ادامه داد اصن میدونی چیه؟ مقصر منم من باهاش شوخی میکنم من کرم دارم دلم میخواد اینطوری شه کرم از منه. خوبه؟ بحث بالا گرفت. دیگه حوصله تکرار نداشت پیشبند پرت کرد رو میز و رفت توو اتاق.
دلم میخواد بهش بگم: آفرین اینکه انقد خوب تغییر کردی خیلی جای تحسین داره اینکه دیگه بابت رفتار و اعمال آدما خودت مقصر نمیدونی اینکه اگه بخاطر فکر خراب یا رفتار نادرست کسی تو وسط باشی خودت مقصر نمیدونی باریکلا داری .
به قول خیّام؛
هر طایفهای به من گمانی دارد،
من زانِ خودم، چُنانکه هستم هستم.