بهش گفتم...
بهش گفتم خدایی یه سوال ازت میپرسم ولی بهم نخند میدونم سوالم احمقانه و بچگانه ست.
نگام کرد و زد زیر خنده و درست با همون خنده گفت: ببین ممنون میشم جای من که چه عکس العملی نشون میدم تصمیم نگیری ... :))
هردومون خندیدیم دوباره گفتم نگاه کن بجز اینکه از صبح خودم خودم قورت داده یه سوال مغزم سوراخ میکنه.
همش خودم دعوا میکردم که دختر ناراضی هستی همیشه ناراضی و هیچوقت هم از شرایط راضی نمیشی بعد خودم از خودم میپرسه مگه کسی هم توو این دنیا هست که صددرصد از زندگی راضی باشه؟
با قیافه جدی گفت نه نیست. هیچکس راضی نیست.
با تعجب گفتم نیست!؟ امکان نداره!
گفت آره. اگه بود؛ دنیایی وجود نداشت.
بهش گفتم میدونی تعریف من از خوشبختی چه شکلیه؟
گفت نه. چه شکلیه؟
گفتم همیشه فکر میکنم خوشبختی قله قافه که آدما انقد باید بدواَن، انقد باید سختی بکشن، بالا برن برن و برن، انقد سخته که حتی یه سری ها تا ابد قادر به رفتن اون مسیر نیستن، یه سری هام با هر مشقتی که هست وقتی میرسن دیگه تا ابد خوشبختن و دیگه بدبخت نیستن.
خودش از روی صندلی یه چپ و راست کرد و یکم چرخید و زاویه ش تغییر داد همون حین که پای راستش آورد روی پای چپ، گفت: کاش این شکلی بود ولی نیست.
خوشبختی و بدبختی مطلق وجود نداره سختی هست گاهی آسونی هم هست، بالا و پایین داره و تو "انتخاب" میکنی بیشتر شاد باشی یا غمگین.
گفتم آره نگاهِ من اکثر قریب به اتفاق نگاهِ صفر و صدیِ بخاطر همینِ که انقد ناامید شدم.
ناامید از دنیا از آدما حتی از خودم.
یادمه داستایوفسکی یجا گفته بود تنها از یک چیز در هراسم، اینکه شایسته رنج هایم نباشم!