ها جَستیم و واجَستیم
توو این هاگیر واگیر، فقط مرحله خواستگارت کم بود دختر خانوم!
(مثل پسر نجار توو بامداد خمار😬)
کی باورش میشه من دختر توو این دوره زمونه هنوزم به واژه خواستگار اونم از نوع رسمی، فرررراری و بیزاره!
اخرین بار چند سال پیش بود وقتی مامان واژه نه رو از دهن خودم نشنیده گرفت و بدون اجازه من و به اسم من خواستگار راه داد؛ بدجوری با آبروی خودش بازی کرد دقیقا چند دقیقه قبل اینکه خواستگار برسه به بهونه عابر بانک تا سرکوچه، دیگه برنگشتم و مجبور شد دختر کوچیکه رو جای بزرگه نشون بده که آبروش نره :))
حیف که اون لحظه دو بعدی نبودم که ببینم جلو خواستگار و خانواده محترمش چطوری هلو رو جای گردو نشون میده و میگه این همون گردوعه 🤣😅
دیگه هیچوقت خواستگار راه نداد. به یه سریام میگفت دختر دم بخت ندارم :))))))
کاش الانم حس و حال اون سالا رو داشتم که بزارم برم و نباشم :))
الان اصلا وقت و حس و حالش نیست...
خیلی گذشته خیلی زیاد. این روزا به ذوق و شوق خودم نفس میکشم.