ژیوا

"از خودم شروع کردم"

ژیوا

من آدمِ حَل شدمی هستم!

چی میخوام در جواب سوال هفته پیش که پرسید برو فکر کن چرا برا خودت کاری نمیکنی؟ بدم؛؟

فکر کنم میخوام بگم که من فرصت نمیکنم برا خودم کاری کنم در واقع انقد توو کارا و مشکلات بقیه یک تنه حل شدم که اخر کار فقط خسته و ناتوانم، در نتیجه حوصله ای هم برا شروع کار خودم نمیمونه.

بهش میگم نگا کن من یه عمره ذهنی زندگی کردم توو ذهنم زندگی رو اونطور که خودم خواستم به نحو احسنت چیدم و زندگی رو زندگی کردم در واقع چون توی واقعیت زورم نرسید توی ذهنم زورم میرسید!

من ذهنی سفر میکنم، درس میخونم، کار میکنم، بهترین موقعیت ها رو دارم، بلندترین کوه ها رو رفتم، توو یه رابطه درستی هستم، با مامان مشکل ندارم، با کسی به مشکل نمیخورم، توی ذهنم فکرای بیهوده عین خوره به جونم نمیوفته، کسی باهام یه طرفه نیست و همه روابطم دوطرفه و کاملا رو اصول و چارچوبه خاص خودمه، سفر میرم، سفر میرم، سفر میرم، خلاصه زندگی اونطوره که توو واقعیت نیست. و در واقعیت و لحظه ها؛ جسمم، مغزم، دست و پاهام، بود و نبودم برا دیگرانه و همش فدای خانواده میشه. خانواده ای که خودشون تلاش نمیکنن و چشم میگردونن ببینن کی بیشترین مسئولیت به اجبار پذیرا میشه.

میدونی چیه؟ من میدونم چیا میخوام و به چیا علاقه دارم حتی اگه توی دنیای به این بزرگی کارایی که علاقه دارم ارزشی نداشته باشه و از دیدِ آدما بی اهمیت باشه. من میدونم دوست دارم زبانِ مادری خودم تا حد توان یاد بگیرم و حداقل شبا یکم براش وقت بزارم و خوداموز یاد بگیرم و تا حدودی مسلط باشم چون علاقه خودمه، میدونم عاشق بالارفتن و هیجان و سفر و سخره ها و کوه هام چون برام باحالن، من میدونم دوست دارم درسم تموم کنم چون پرونده باز توو زندگیم بسته میشه و بعنوان یه ادم یه هدف نصفه شو تموم میکنه؛ من میدونم عاشق سفرم من میدونم! میدونم میتونم شنا کنم و شنا رو دوست دارم میدونم خوندن دوست داشتم و یه مدت کلی کتاب میخوندم و حتی حالا دوست دارم دوباره بخونم. من میدونم مثل گالیله من همش میدونم ولی کاری نمیکنم. کاری نمیکنم چون خسته ام. خسته ام چون تمام توانم برا چندنفر انسان که خودشون کاری برا خودشون نمیکنن و بهشون معتادم گذاشتم چون تمام وقتم صرف این چندتا ادم میشه.

وقتی هم میبینم دوستام تمام وقتشون صرف خودشون میکنن و حتی دیگه با من تایم اضافه شون نمیگذرونن و سرشون توو شلوار خودشونه ازارم میده! چون اونا عین یه قطار دارن میرن و من عین یه کاسه اب راکد موندم!

در واقع منِ آدمکِ ذهنی، وقتی به خودش میاد؛ خودش یا سرکار یا حین انجام وظایف و مشکلات اون چندتا ادم و یا توی باشگاه میبینه.

غیر از این هرچی هست احتمالا سوتفاهم بوده و اشتباهی رخ داده! مثل اینه که شاید تنظیمات کارخونه بهم خورده باشه.

تهش هم ازش میپرسم میگیری که چی میگم؟ امیدوارم جوابم برات گنگ و بی اثر نبوده باشه....

اگه هم با تعجب نگام کردم و مثل همیشه با متانت سرش بالا داد و آروم گفت: نه .

بهش میگم: من آدمِ حل شدنی ام و از همون بدو تولد حل شدم توو دوتا آدم. یا منو توو خودشون حل کردن....

ژیوا
Tue 12 Aug 2025
5:37 PM
درحال بارگذاری..