جرقه
" ازدستدادن پیوند عاطفی با زندگی "
اینطوریه که تو یه زمانی یا یه جایی (شاید یه آدم خاص؟ شاید یه هدف؟) پیوند عاطفی محکمی با زندگی داشتی؛ ولی اون پیوند یا قطع شد، یا محو شد، یا حس کردی از دستت دراومد! و حالا، هر کاری میکنی، هر فکری میکنی، از درون صداش قطع شده...
مثل اینکه یه موسیقی خیلی خوب، یهو بیصدا پخش شه. تصویر هست، ولی روح نیست...
یجا خوندم وقتی به این جریان مبتلا میشی؛ اون لحظه نباید بپرسیاین به چه درد میخوره؟ باید بپرسی: آیا حس زنده بودن بهم میده؟
هیچکدوم از چیزهای ارزشمند زندگی از اول با «دلیل قانعکننده» شروع نشدن. اکثرشون با یه حس شروع شدن. یه تجربه، یه عشق، یه کنجکاوی...
ولی من توو هیچ مواردی نه حس شروع شدن نه تجربه یا عشق و نه حتی کنجکاوی دارم!
ولی تو باید منطق لعنتی تُ خفه کنی و فقط این کارا رو انجام بدی تا از این حال در بیای تا یه جرقه بخوره!
اگه میخواست بخوره این همه مدت خورده بود چرا باید برم دنبال کارایی که یه مدت سرگرمم میکنه و تهشون هیچی نیست!
تو منظورت از جرقه چیه؟